خرید بک لینک

سلام

ديروز ساعت 8:30 از زادگاه ماماني به سمت ياسوج حركت كرديم مقصد اولمون تهران بود تا يه ديداري با خواهر شوهري و خاله ستاره داشته باشيم

اينجا ريحاني در مسير بوشهر_شيراز !

ريحان عسلي

جاي دنجي كه آقاي پدر واسه دختري درست كردن

ريحان عسلي

اصفهان توي پمپ بنزين

ريحان عسلي

پ.ن:الان دارم از خونه خاله ستاره آپ ميكنم بدليل نداشتن رمريدر نتونستم از سامي و ريحانه عكس بذارم

ممنونم از همه ي نظرات دوستاي خوبم فردا ادامه سفرمون رو به مقصد زادگاه ريحان عسلي شروع ميكنيم

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 29 آبان 1390 ساعت: 21:02

سلام

بالاخره با آومدن آقاي پدر سفر ما هم تموم شد و فردا عازميم درسته با ريحاني خيلي جاها نتونستم برم اما در کل خيلي خوب بود

ریحانه در رخش آقای پدر

ریحان عسلی

ریحانه در آغوش آقای پدر

ریحان عسلی

ریحان عسلی

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: جمعه 27 آبان 1390 ساعت: 20:09

سلام

اینم لوگوی ریحان عسلی من نظرتون چیه ؟

http://s2.picofile.com/file/7185919779/reyhan.gif




برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت: 17:23

 شکلکهای جالب آروین

سلام

مامانی الان که دارم این مطلبو می نویسم عزیزم در خواب نازی قوربونت برم من دیشب تا خوابت برد خیلی طول کشید هنوز سرما خوردگیت توی بدنت هست Smiley به خصوص اون ویروسی که چند وقته پیش از طریق هوا وارد بدنت شد تا داروتو قطع میکنم زود دوباره لکه های قهوه ایی تو بدنت و آف توی دهنت پیدا میشه

اینجا همه میگن که شهرتون سرماش چیه که آدم بخواد سرما بخوره اما حقیقت اینه که اینجا سرد نمیشه ولی وقتی بشه خیلی سرد میشه

از این حرفا که بگذریم آقای پدرniniweblog.com بعد از 1 ماه و 18 روزی که ما اینجاییم دارن میآن پیشمون و مثلا میخوان من سوپرایز بشم به من چیزی نگفته اما من میدونم داره میآد ولی خب منم مثه خودش به روش نمیآرم تا تو ذوقش نزده باشم اما آقای پدر بگما نمیتونی مثه من که همیشه سوپرایزت میکنم منو سوپرازیم کنی اما همین که نیتت خوشحال کردن منه خودش کلی برام ارزش داره

ریحان عسلی

بعدا نوشت : بالاخره آقای پدر بعداز ٢ روز در راه بودن ساعت ٢ نیمه شب به شهر ما رسیدند خوش آمدید آقای همسری

ریحان عسلی هم در خواب ناز بودند و هنوز درست و حسابی آقای پدر را رویت ننموده اند

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت: 10:45

Welcome Images, Scraps and Comments for your profiles

سلام

ریحان عسلی شیطون من وقتی خاله ستایش میخواد به درساش برسه اصلا نمیذاری همش می خوای کتاب و دفتراشو پاره کنی یا وقتی جا مدادیشو میبینی زود برش میداری

اوایل فقط با جامدادیش بازی میکردی اما کم کم یاد گرفتی زیپشو باز میکنی و دوست داری مدادو خودکاراشو بریزی بیرون

Books

از سر و کولش بالا میری ببین خاله چطوری به درساش میرسه

ریحان عسلی و ستایش

ریحان عسلی

اینجا هم دیروز که خاله ستایش رفته بود واسه مراسم جشن تکلیف حسابی خوش به حالت شده بود و کلی با دفترا و کتابش بازی کردی البته با نظارت من

در حال باز کردن زیپ کیفشی

ریحان عسلی

بعدا نوشت : دوست داشتید به این آدرس هم یه سری بزنید شاید از عکساش خوشتون اومد من که کلی کیف کردم http://www.boushehria.blogfa.com

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: سه شنبه 24 آبان 1390 ساعت: 20:43

سلام به همه ی دوستای خوبم عیدتون مبارک

این پست رو تقدیم میکنم به خاله ستایش که امسال 9 ساله شده و امروز 23/آبان/90 براشون جشن تکلیف گرفتن

نُه ساله مي‎شوم من
بــوي بـهـار دارد چادر نماز مادر
در دست هاي او هست يك جا نماز ديگر
ماه قشنگ امشب مهمـان خانة ماست
يك آسمان ستاره در انتظار فرداست
من مي‎كنم دوباره رخت سفيـد بر تن
چون با طلوع خورشيد نُه ساله مي‎شوم من

یه روز که داشتم وبلاگ ریحان عسلی رو آپ میکردم نشسته بود کنارم و میگفت کاشکی منم وبلاگ داشتم خیلی دلم میخواست اینقدر وقت داشتم که واسه ستایش هم مینوشتم اما ...

الان که دارم این پستو مینویسم خونه ی مادربزرگمه میدونم که وقتی بیآد و نشونش بدم خیلی خوشحال میشه

خاله ستایش

جشن عبادت
با چادر سفيدش پروانه مي‎زند پر
خوشحال مي‎نشيند بر جا نماز مادر
مادر خريده امروز چادر نماز او را
چادر نماز او هست زيبا مثل گل ها
با شمع و دسته‎اي گل بابا خريده قرآن
بوي گلاب دارد جلد طلايي آن
تا آسمان آبي پروانه مي‎پرد شاد
جشن عبادت اوست به‎به مباركش باد

هدایای جشن عبادت

ستایش خواهر کوچولو و دوست داشتنیماين روزها فرشتگان آسماني هر روز و شب در حال رفت و آمد از زمين به سوي آسمان و از آسمان به سوي زمينند. پيام تبريك و شادي مي‎آورند از اين كه به دنياي جديد، دنياي بزرگ ترها و به مرحله تكليف رسيدی بسيار خوشحالم و از صميم دل تبريك و تهنيت می گم

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: دوشنبه 23 آبان 1390 ساعت: 21:40

Welcome Pictures & Animated Glitteing Gif Images for your profiles

سلام مامانی

از وقتی اومدیم اینجا ( بی یو ) خیلی بیشتر به قند توجه داری و تا قندون رو میبینی زود خودتو بهش میرسونی خیلی وقت بود که میخواستم یه پست بذارم اما وقت نمیشد تا امروز ظهر تا دیدم میری به طرف قندون زودی دوربینو روشن کردمو ازت عکس گرفتم تا گفته هام فقط گفتنی نباشه !

این عکسا فقط نشون دهنده ی علاقه شما به قند و پیوست به بقیه مدرکات که در آینده ببینی که چقدر شیطون بودی

ریحان عسلی

ریحان عسلی

ریحان عسلی

ریحان عسلی

قوربونت برم که بعد از اتمام کارت میخواستی در قندونم بذاری روش

ریحان عسلی

اینم بگم که فقط تونستی یه قند بخوری وای وقتی ازت قندهارو میگرفتم چه سرو صدایی میکردی مامانایی که این پست رو میخونید نی نی های شما هم قند میخوردن؟

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: دوشنبه 23 آبان 1390 ساعت: 19:31


علي در عرش بالا بي نظير است

علي بر عالم و آدم امير است

به عشق نام مولايم نوشتم

چه عيدي بهتر از عيد غدير است؟

منبع : www.PersianMob.Net

نام علي : عدالت — راه علي : سعادت — عشق علي : شهادت

ذكر علي : عبادت — عيد علي : مبارك



بعدا نوشت : اینم ریحان عسلیی که داره واسه دوست دارانش دست میزنه

ریحان عسلی

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: دوشنبه 23 آبان 1390 ساعت: 17:02

Welcome Pictures & Animated Glitteing Gif Images for your profiles

از همان روزي که پاي تو به اين دنيا رسيد
غصه هايم يک به يک از قلب و جانم پر کشيد
روز ميلاد تو دنيا يک صدا خنديده بود
اسمان در مقدمت باران گل باريده بود



در ستاره بارانِ ميلادت
ميان احساس من
تا حضور تو
حُبابي است از جنس هيچ
از دستان من
تا لمس نگاه تو
آسماني است به بلنداي عشق
جشن ميلادت را به پرواز مي روم
دراين خانگي ترين آسمانِ بي انتها
آسماني که نه براي من
نه براي تو
که تنها براي "ما" آبيست

دنیای زیبا

ماهگیت مبارک عزیزم

ریحان عسلی




برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: شنبه 21 آبان 1390 ساعت: 16:33

سلام

ریحانی علاقه زیادی به انار داری آخه تقصیری هم نداری گلم وقتی تو دل مامانی بودی من خیلی انار میخوردم خیلی هم علاقه داشتم انار یکی از میوه های مورد علاقه منه الانم میوه ی مورد علاقه جفتمون شده به به مخصوصا وقتی ملس باشه آی لاو یو ....قلب

امروز که الان شده دیروز پدر جونی داشت انار میخورد کهمثه جت خودتو بهش رسوندی و نذاشتی پدر جونی انارشو بخوره البته پدر جونی هم بی میل نبود که شیطونی نکنی طوریکه خودش بیشتر از من مشتاق بود که این لحظه ها به تصویر در بیآن و ازم خواست که دوربینو بیآرم و ازت عکس بگیرم

اینم دو نمونه انار خوردن ریحانی

ریحان عسلی

ریحان عسلی

این مدلی خوردن انار بیشتر بهت می چسبه

ریحان عسلی

اگه گفتید دارم چیکار میکنم؟

ریحان عسلی

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: شنبه 21 آبان 1390 ساعت: 1:46

سلام ریحانی عزیزم

امروز داشتم تو فایلای لب تاب خاله سودی می گشتم که دیدم یه فایل عکسای گلچین شده داره باز که کردم عکسای شمارو تو حیاط خونمون وقتی مادر جونی و ستایش تابستون اومده بودن پیشمون دیدم یادش بخیر چقدر بامادر جونی خوش گذشت با هم دیگه کندوان رفتیم و بردمت آتلیه و...

من یادم رفته بود که عکسارو از موبایل مادر جونی توی کامپیوتر خودم کپی کنم چه عکسای قشنگی هم شدن

ریحان عسلی

ریحان عسلی

بعدا نوشت : خاله ستاره فردا از پیشمون میره ناراحتایشالا سفرتون بی خطر سامی دلم خیلی برات تنگ میشه مخصوصا شیرین کاریهات اینم یه نمونه اش

دیروز من (مامان ریحانا ) داشتم صبحونه میخوردم ریحانی هم اومد توی سفره که نونا رو برداره و بخوره تا دیدی ریحانی اومده توی سفره نشسته به ریحانی گفتی ریحانه ی من وای وای چه کاره بدی کردی تو سفره نشین گناه داره وبا وجود اینکه زورت نمیرسید ریحانی رو بغل کنی با اون دستای کوچولوت زیر بغله ریحانی رو گرفتی که ریحانی رو از سفره بیآری بیرون

ریحان عسلی و سامی

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: جمعه 20 آبان 1390 ساعت: 2:41

سلام به همه ی دوستای خوب وبلاگیم و ریحان عسلی شیرین تر از عسلم

امروز مادر جونی داشت واسه خاله ستاره که چند تا کاره خیاطی داشت واسش انجام میداد اما مگه گذاشتی مادر جونی کاره نیم ساعته رو 2.5 ساعته انجام داد بیچاره کمرش درد گرفت هی میخواستی دست به چراغ چرخ بزنی

منم تمام نخ های رنگی رو میذاشتم جلوت یکم بازی میکردی و تا میدیدی من دارم به تی وی نگاه میکنم زودی فرار میکردی وقتی هم می گرفتمت که نری میزدی زیر گریه و مثه ماهی که توی تور گیر افتاده خودتو تکون میدادی که از دستم فرار کنی

ریحان عسلی

مادر جونی برات شعر میخوند شما هم براش ناز میکردی

ریحان عسلی

پ.ن : فاطمه جونی که برام کامنت خصوصی گذاشتی پس آدرستو چرا نذاشتی گلم من چطوری به کامنتت جواب بدم متفکر

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: پنجشنبه 19 آبان 1390 ساعت: 22:13

سلام

وای این روزا چقدر خوش میگذره هرچی بگم کم گفتم از وقتی سامی بلا اومده که دیگه حسابی از خنده روده بر میشیم از بس کاراش خنده داره مخصوصا وقتی یکی در میون فارسی رو انگلیسی صحبت میکنه دلم میخواد قورتش بدم

بعدازظهری داشتی کارتون پلنگ صورتی نگاه میکردی تو یه قسمتش برف اومده بود گفتی خاله ببین (snow) برف اومده ای جونم یا وقتی دستمال کاغذی میخوای میگی تی شو (tissue) میخوام الهی من بگردم

یا اینکه ستایش دیروز داشت دست به صورت ریحانی میزد و نازی میکرد شما هم اومدی تو اتاق فکر کردی ستایش داره ریحانی رو میزنه گفتی وای وای خاله ستایش دیگه ریحانه ی من رو نزنیا مامان (ستاره) داره ریحانه ی من رو میزنه چه کاره بدی کرد

اینم بگم که ستایش داشت با ریحانه بازی میکرد شماهم تو اتاق داشتی کارتون نگاه میکردی وقتی سرو صدای ستایشو ریحانی بلند شد دویدی اومدی ببینی چیکار میکنن وقتی دیدی که ستایش با ریحانه مشغوله بازیی با قیافه حق به جانبی گفتی خاله ستایش من دیگه تورو دوست ندارم حسودیت گل کرد

الان که دارم این پست رو مینویسم ساعت 01:58 روز چهارشنبه ست و شما الان از جشن نامزدی برگشتید دارم با لب تاب خاله سودی آپ میکنم عکسا توی کام دایی علیه فردا صبح عکسای این پست رو میذارم

ریحان عسلی و سامی

پ.ن: خاله سودی : مرسی از پیام تبریکتون دوستای خوبه مامان ریحانا ایشالا روزی عزیزای شماماچ

پ.ن 1: ریحانی وقتی میگم دست بده دستت رو محکم و مردونه میزنی به دستم

وقتی واسه اولین بار مزه ی چیزی که نخوردی رو امتحان میکنی بعداز تایید که خوشت اومده میگی هوممممم ممم ممم یعنی میخوای اینقدر خوشگل ازم درخواست میکنی که دلم میخواد بخورمت جیگرمی بخدا

راه رفتنت داره بهتر میشه خوب تعادلت رو حفظ میکنی البته بگما که عجله هم میکنی واسه راه رفتن شده که 4 بار افتادی و دوباره بلند شدی که راه بری ماشالا یادتون نرهچشمک

دیشب رفتم آشپزخونه آب بخورم ندیدی که کجا میرم اومدم دیدم داری میری توی اتاق دنبال من میگردی تا منو دیدی الهی من فدات بشم که خیلی شیرینی ریحان عسلیم تندی تندی چهار دست و پا اومدی خودتو انداختی تو بغلم و ستایش هر کاری کرد بری بغلش به من چسبیده بودی

الان دیگه چهار دست و پا رفتنت در حد تیم ملی شده خیلی تند تند و مارتن وار میری

دیگه چیزی به فکرم نمیرسه خیلی خوابم میآد اگه چیزی به ذهنم رسید فردا در بعدا نوشت این پست مینویسم

ریحان عسلی تو شدی همه ی وجودم طاقت یه لحظه دوری ازت رو هم ندارم قلب

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: چهارشنبه 18 آبان 1390 ساعت: 13:58

سلام مامانی

امروز صبح می خواستیم بریم بازار واسه خرید که قرار شد قبل از اون یه سر بریم دفتر پدر جونی

شما هم که از ساعت 7 بیدار شده بودی و وقتی ما میلخواستیم حرکت کنیم خوابت گرفتو خوابیده به پدر جونی سر زدیم کلی اونجا شیطونی کردی

اینجا تازه از خواب بیدار شده بودی

ریحان عسلی

ریحان عسلی

ریحان عسلی

ریحان عسلی

ریحان عسلی

بعدا نوشت : امروز تو دفتر پدر جونی هشتمین مرواریدت هم دیده شد مبارکه هورا

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 15 آبان 1390 ساعت: 22:44

سلام عزیز مامان

ریحانی فردا قراره یه مهمون عزیز برامون بیآد اونم کسی نیست جزء خاله ستاره و سامیهورا

وقتی پدر جونی ریحانه رو ببوسه معلونم نیست چه عکس العملی نشون میدی دلم برات یه ذره شده خاله جونم

عید که اومدی پیشمون خیلی ریحانی رو دوست داشتی اون موقع ریحانی 3 ماهش بود

یه خاطره از عیدم بگم که من ریحانی رو میذاشتم تو کریرش و جلو تی وی تا کلاه قرمزی 90 ببینه تو (سامی )هم هی میگفتی مامان ستاری ریحانه روشو برگردونه من نمیخوام کلاه قرمزی نگاه کنه ای شیطون

یا من تو آشپزخونه داشتم ناهار درست میکردم داشتی با مامانت حرف میزدی میگفتی مامان به من مارکر ( marker )و پیپر( paper )و چر (chair) بده میخوام نقاشی بکشم تعجب دست منو از پشت بستی قوربون انگلیسی صحبت کردنت برم

اینم عکسای سامی

سامی

سامی

سامی

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: شنبه 14 آبان 1390 ساعت: 19:36

سلام مامان

الان که دارم این پست رو برات مینویسم عزیزمخوابیدی و همه رفتن باغ و تنها خونه هستم

از صبح که بیدار شدم گردنم بد جور درد میکنه مثه اون سه روزی که اثرات بی حسی سزارین به سر و گردنم زد طوریکه نمیتونستم سرمو بالا بگیرم

شما هم که خیلی شیطون شدی مخصوصا وقتی ستایش رو میبینی شیطونی هات خیلیگل میکنه

تو اتاق رفتم که لباساتو بذارم توی ساکت دیدم سر و صدات در نمیآد اومدم ببینم چیکار میکنی دیدم رفتی توی آشپزخونه و خودتو از آّب سرد کن آویزون کردی

ریحان عسلی

ریحان عسلی

تا اومدم بغلت کنم جیغ کشیدی و گریه کردی بردمت توی حیاط که یکم بذارمت توی کالسکه شاید خوابت بگیره تا کاسکه رو دیدی خودت انداختی توش

اما هنوز10 دقیقهننشسته بودی کهمی خواستیبیای پایین حتی اجازه نمی دادی که خودم بیآم درت بیآرم

اینم تلاش ریحانه در حال بیرون اومدن از کالسکه

ریحان عسلی

ریحان عسلی

بعد ار اینکه کمربندتو باز کردم که بیآی بغلم بازم میخواستی بری سوار کالسکه اما این بار میخواستی توش بایستی

ریحان عسلی

اینجا هم ریحانه خوشحال از اینکه به خواستت رسیده بودی

ریحان عسلی

بعد هم رفتیم به بابایی یه زنگ زدیم و تا صدای بابایی رو شنیدی هی بابا بابا بابا میکردی بابات چه عشقی میکرد وقتی بابا صداش میکردی

اینم ریحانی در حال مکالمه با بابایی

ریحان عسلی

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: جمعه 13 آبان 1390 ساعت: 19:17

سلام عزیز مامان

عزیزم امشب خونه مامان سارا بودیم مامان سارا زحمت کشیدن و به در خواست من لازانیتا بقول سارا درست کردن چقدر هم خوشمزه شده بود مامانش دستتون درد نکنه

چقدر سارا تو بلایی چقدر من خندیدم

مخصوصا وقتی مامانت داشت سبزی خوردن پاک می کرد و شما هی اذیت میکردی و نمی ذاشتی مامانت به کارش برسه وقتی که مامانت داشت تورو دعوا میکرد که دست نزنی با قیافه ی حق به جانبی گفتی مامانی قرار نبود دعوام کنی وای منو می دیدی چقدر به این حرفت خندیدم مخصوصا وقتی مامانت کم آورد و دیگه بهت چیزی نگفت

یا وقتی میخواستی ریحانه رو صدا بزنی میگفتی ریحان عسلی بیا قوربونت برم من

اینم عکسای امشب

سارا و ریحان عسلی

سارا و ریحان عسلی

بیچاره مامان سارا تا صبح باید بریزو به پاشای شما دوتا وروجک رو جمع کنه ببین اتاق رو به چه وضعی در آوردین

سارا و ریحان عسلی

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: جمعه 13 آبان 1390 ساعت: 0:07

سلام عزیزم

امزور یه قرار وبلاگی با مامان ثنا و ثمین و سارا داشتیم چه قراره خوبی بود به من که خیلی چسبید

امروز هوا یکم سرد بود البته واسه شما بچه ها من شانسی برات کلاه برداشتم جورابم مجبور شدیم از پای سارا در بیآریم و پای شما بکنیم نیشخند

سارا مثه همیشه شیطون و دوست داشتنی ثنا و ثمین هم یکی از یکی خانم تر

یه کار خرابی هم من و مامان سارا کردیم اونم اینکه من ریحانه رو دادم مامان سارا یه لحظه نگه داره که کیف پولیمو بردارم از کیفم اومدم ریحانه رو ازش بگیرم موقع انتقال ریحانه به من ریحانه خورد به فلاکس چای مامان ثنا و ثمین و افتاد زمین و شکست کلی شزمنده شدم خجالت

کلی با هم دیگه خرف زدیم امیدوارم که دوستای خوبی واسه هم باشیم و بمونیم

بابای ثنا و ثمین بیچاره تو این فاصله که ما با هم بودیم صبوری کردن و تنها بودن و در آخر هم زحمت رسوندن مارو هم کشیدن ببخشید خیلی زحمت دادیم

اینم عکسای این قرار

ziba

ریحان عسلی

ریحان عسلی _ثنا _ثمین

ریحان عسلی _سارا _ثنا و ثمین

پ.ن: امروز صبح دایی کامپیوتر شو برد خدمات کامپیوتری قبل از اون ازش پرسیدم عکسای من حذف نشن گفت من کاری به عکسات ندارم الان اومدم عکسات رو توی فایلت کپی کنم میگم کو فایل عکسای ریحانی میگه حواسم نبود توی desktop بودن همشون حذف شدن کم مونده فقط گریه کنم دلم از این میسوزه گفتم اگه حذف میشن بریزم توی فلش

از شانس بد من همین دیروز از لب تاب خاله سودی کاتشون کردم و همه شون ......www.smilehaa.org

پ.ن 1:این دومین باریه که دارم این مطلب رو می نویسم ریحانی دکمه پاورو زد و ............الان هم داری دستمو گاز میگیری قوربونت برم من

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: چهارشنبه 11 آبان 1390 ساعت: 21:55

سلام عزیزه مامان

الان که دارم مطلب این پست و برات مینویسم از دایی علی تحویلت گرفتم

دایی میخواست ماشینش رو بشوره شما هم پشت سرش گریه کردی دایی هم مجبور شد تورو بغل کنه و بذارتت توی کالسکه که پیشش باشی شما هم که شیطون تا فرمون ماشین رو دیدی دستتو بالا بردی که از کالسکه برت داره و بذارتت توی ماشین

بعداز اونم هر کاری کردیم که بیای بیرون تا دایی ماشین رو بشوره فرمون ماشینو ول نمی کردی دایی هم مجبور شد ماشینو قفل کنه و به کارش برسه

اینم عکسای ریحانی بلا

ریحان عسلی

مات و مبهوت از سرازیر شدن آب

ریحان عسلی

ریحان عسلی

پ.ن: از بس دست زدی به کیبورد گذاشتمت پایین که چهار دست و پا بری و مثه پست ریحانه و لوز سرم نیآد

اما شما هم که طبق معمول بلا تشریف دارید و خواستی که تاتی تاتی کنی منم همینطور که روی صندلی نشسته بودم باهات تاتای تاتی کردم

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: سه شنبه 10 آبان 1390 ساعت: 15:12

سلام مامانی

یادش بخیر انگاری همین دیروز بود که خدا یکی از فرشته های قشنگ شو گذاشت تو بغلمو و دنیای منو بابایی رو رنگی تر کرد Love Girl Dj picture

چه حس زیباییه مادر شدن خدا نصیبه هرکی که بچه میخواد کنه آمین

الان یه ماهی میشه که بدون کمک خودت به تنهایی می ایستی و یه دو هفته ایی میشه که وقتی با چهار دست و پا خودتو به من میرسونی جلوم میشینی و بدون کمک گرفتن از پام خودت جلوم می ایستی و یه هفته ایی هست که از یه قدم به 3 قدم خودتو رسوندی و کم مونده که راه بری

چه ذوقی من میکنم وقتی میبینم داری راه رفتن و یاد میگیری هر قدمی که بر می داری یکم تعادلت کم میشه و تو همون حالت یه مکثی میکنی و وقتی تعادلتو برقرار کردی دوباره به کارت ادامه میدی دلم میخواد قورتت بدم

وقتی ایستادی و می خوای که یکی یکی قدم برداری منم برات دست میزنم و میگم ماشالا ماشالا و چه خنده ایی میکنی و مشتاق میشی که زودتر خودتو به من برسونی

عاشق اون لحظه اییم که داری به من نزدیک میشی و تعادل نداری و خودتو میندازی تو بغلم و منم مسرور تو رو بغلم میگیرم و تا جایی که میتونم میبوسمت زیبا

ریحان عسلی

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 22 آبان 1390 ساعت: 17:29

سلام مامامانی

امروز میخوام در مورد عکسی برات بنویسم که کلی سوژه شد

دیروز که داشتم فایل عکسای ٩ ماهگیتو نگاه میکردم یهو چشم به این عکس افتاد و گفتم تا یادم نرفته حتما یه پست ازش بذارم

خاله ستاره هم که پیش دستی کردن و با کمک شیطنت دایی علی در مورد این عکس یه پست توی وبلاگ سامی (http://sami1386.niniweblog.com/ ) اختصاص دادن

از وقتی اومدیم بی یو علاقه زیادی به لوز پیدا کردی طوری که وقتی سارا و مامانش اومده بودن پیشمون وقت مامان سارا که به گفته ی خودشون خیلی وقت بود که لوز نخورده بودن و داشت لوز میخورد سر و صدات در اومد و خودتو هی تکون میدادی که دیگه مامان سارا مجبور شد لوزشو به شما بده چقدر از این کارت خندیدم یادش بخیر

ظهر ساعت ١٣:٣٠ بود قبل از اینکه بخوای بخوابی داشتی لوز میخوردی و وقتی هم خوابت برد لوز رو تو دستت نگه داشته بودی

منم که شیطون ازت عکس گرفتم اینم عکسش

ریحان عسلی

ریحان عسلی

پ.ن :دیروز وقتیکه میخواستم این پست رو ارسال کنم برق رفت چه حالی از من گرفته شد

پ.ن :امروز پست رو نوشتم ارسال کردم اون موقع هی تو دست و پام بودی منم یه پی نوشت ادامه دارد گذاشتم که بیام ادامشو بنویسم بار دوم که اومدم در ادامه بنویسم شما هم همون موقع دستتو باز کردی که بغلت کنم خلاصه اینکه بغل کردنت همانا و حذف شدن به اشتباه به جای ویرایش مطلب همانا و چه حالی دوباره از من گرفته شد همانا

ziba

دیشب رفتیم خونه مامان بزرگم یه جا بند نمیشدی تو بغل کسی هم نمی رفتی منم که خسته شده بودم از بغل کردنت گذاشتمت تو ماشین باران که بازی کنی چقدر دوست داشتی و خوشت اومده بود

ریحان عسلی

خاله ستاره اسباب بازی براتون آشنا نیست ؟ متفکر

ریحان عسلی

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: سه شنبه 10 آبان 1390 ساعت: 13:53

سلام

ریحانی من نمیدونم باید چیکار کنم که دیگه وقتی نخوام دست به چیزی که نباید بزنی که میزنی و وقتی ازت بگیرم عکس العملت گاز گرفتن نباشه

پریشب خاله سودی نشسته بود و داشت با لب تاب کار می کرد هی میرفتی سر وقتش و دست میزدی نمیذاشتی خاله به کارش برسه بیچاره دستشو گرفت که به کیبورد دست نزنی دستشو گاز گرفتی منم زودی دوربین رو برداشتمو مثه همیشه ازت عکس گرفتم

اینم عکسای ریحانی

ziba

ریحانی در خال گاز گرفتن

چقدر هم خوشحالی !!!

ریحانی خوشحال از گاز گرفتن

ریحان عسلی

پ.ن: مامانایی که این دوران رو گذروندین من چیکار کنم که ریحانی گازگرفتن از سرش بیفته

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 8 آبان 1390 ساعت: 10:39

سلام مامانی و یه سلام گرم مخصوص مامانای دوست داشتنی نی نی وبلاگیم

ریحانی تو این پست میخوام از خوردن ماهی برات بگم که چقدر دوست داری

اولین بار که می خواستم بهت ماهی بدم فکر میکردم که دوست نداشته باشی و نخوری اما وقتی گذاشتم دهنت پس نزدی و بازم میخواستی

میدونم که یه چند وقت که بگذره چون توی تبریز کمتر ماهی میخوریم دیگه دوست نداشته باشی این پست رو بیشتر به این دلیل میذارم که نشونت بدم که ماهی رو هم میخوردی و وقتی بخوای بگی دوست ندارم یا من ماهی نمیخوردم و وای ماهی بو میده برات مدرک رو کنم

اینم عکسای ریحانی در حال خوردن ماهی نوش جونت

ریحان عسلی

ریحان عسلی

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 8 آبان 1390 ساعت: 8:56

ریحانه اسمش به ژاپنی میشه shi ka ki ri ka to ku و من (مامانی) ari ki rin ka

حالا اگه شما هم دوست دارید بدونید که اسمتون به ژاپنی چی میشه به ادامه مطلب برید

دوست داشتید به ما هم بگید چشمک

EXniniweblog.comEX

اسم شما به ژاپني چه مي شود؟

A-ka
B-tu
C-mi
D-te
E-ku
F-lu
G-ji
H-ri
I-ki
J-zu
K-me
L-ta
M-rin
N-to
O-mo
P-no
Q-ke
R-shi
S-ari
T-s
U-do
V-ru
W-mei
X-na
Y-fu
z-zi


برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: جمعه 6 آبان 1390 ساعت: 21:43

سلام مامانی

دیروز خیلی روز خوبی بود پراز خبرای خوب از دوستای قدیمی یکی از هم دوره ای های دوران مدرسه (راهنمایی ) رو دیدم

مامانی وقتی از حال و روزشون باخبر شدم چه ذوقی میکردم دیدن یه دوست قدیمی چقدر خوبه مخصوصا واسه من که دیگه زادگاهم شده وطن دومم و دیر به دیر میآم

از خوشحالی زنگ زدم به مامان سارا و کلی با اون در این مورد حرف زدم قراره یه روز باهم دیگه بریم دوستای دوران مدرسمونو ببینیم چه حسی الان من دارم ...........خیال باطلهی وای من !!!

خیلی از خودم گفتم حالا نوبته شماست عسلی جونم

دیروز با خاله سودی رفتیم بازار واسه خرید مراسم... که فردا تو یه پست جداگانه برات مینویسم یکمی شیطونی کردی و یه نیم ساعتی هم خوابیدی اما در کل خوب بود این اولین تجربه بازار رفتن بیش از 2 ساعتی با شما بود

دیگه چیزی نمونده تا فردا ... الان که دارم این پست و برات مینویسم ساعت 1:28 نیمه شبه و شما مثه یه فرشته کوچولو خوابیدی قوربونت برم منقلب

اینم عکست خوابهای خوب خوب ببینی فرشته ی منماچ

ریحان عسلی

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: پنجشنبه 5 آبان 1390 ساعت: 2:22

سلام خوبی گلم

دیشب خونه عمو امیر من (مامانی) شام دعوت بودیم

زهرا زن عموی مامانی میگفت باران از عشق اینکه ریحانه میخواسته بیاد خونمون از صبح بیدار مونده و حتی ظهر هم نخوابیده بارانی دوستت دارم قلب

اینم عکسای این مهمونی

بدو ورود باران اسباب بازیهاشو آورد که ریحانی بازی کنه

ریحانه و باران

ریحانی که عاشق تلفن باران شده بود

ریحان عسلی

همچنان مشغوله بازی با اسباب بازیهای بارانی

ریحان عسلی

بدون شرح!!!

سفره شام

پ.ن: خاله ستاره و سامی جاتون خیلی سبز بود

پ.ن: سر سفره با بارانی سر خوردن سالاد الویه چه فیلمی داشتیم بیچاره مامانش خیلی خسته شد تا تونست دقیقا چشمای جوجه تیغی رو در بیآره تا بارانی بتونه نوش جان کنه نیشخند

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: چهارشنبه 4 آبان 1390 ساعت: 1:50

قربون بوسبوبولیم بسم من دوشت دارم و دودید دیولم کلده...

دختلم ریحانه

پ.ن: این پست و بابایی برات گذاشته ریحانی میگم چرا از عکسای خودش استفاده نمیکنی میگه این بیشتر معلومه که تو فکر منی!!!

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: چهارشنبه 4 آبان 1390 ساعت: 11:25

سلام مامانی

میخوام تو این پست از تنها دایی ات برات بگم که اسمش علی هست و خیلی دوستت داره

وقتی تبریز بودیم همش زنگ میزد و سراغ تو رو میگرفت و میگفت کی میای پیشمون !

وقتیم رسیدم بی یو تا تو رو دید همونطور که گیم بازی میکرد تورو تو بغل گرفت و گیم میزد

شما هم غریبی نکردی فقط متعجب بودی اینجا کجاستو تو بغل کی هستی

این عکس همون لحظه ایه که تو رو دید و ........

ریحان عسلی و دایی علی

پ.ن:میزو میبینید به چه افتضایی در اومده این میز هم میز غذاشه هم میز کرش و گیمش

اینارو ریحانه در گوشم یواشکی گفت منم حرف گوش کن نوشتمنیشخند

دایی علی

اینم دایی خوش تیپ منمژهماچقلب

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: سه شنبه 3 آبان 1390 ساعت: 1:49

سلام

وقتیریحانه بعدازظهرخواب بود منم از فرصت استفاده کردم و اومدم وبگردی توی دنیای مجازی

توی یه وبی دیدم نوشته اسم شما چه رنگیه کلیک کردم ببینم چی نوشته که ....

و بالاخره رنگ اسم ریحانه من طلایی بود قلب

حالا شما دوست عزیز اگه دوست داری بدونی اسمتون چه رنگیه پس زود قلم و کاغذتو بردار و حساب کن

دوست داشتی به ما هم بگو

من (مامانی) رنگ اسممزرد (زرد) بود به رنگ اسم ریحان عسلیمم خیلی نزدیکم هورا

اینم یه عکس که پستت بدون عکس نباشه

ziba

ریحان عسلی

EXniniweblog.comEX

شاید با خودتان بگویید مگر می شود اسم هم رنگ داشته باشد! اما این موضوع این روزها روانشناسان بسیاری را به مطالعه وا داشته است. Mad
به گفته آنان همه ما به نحوی تحت تاثیر رنگ ها هستیم. حتی اسم هر کس دارای رنگی است که این رنگ می تواند زندگی او را تحت تاثیر قرار دهد! این که شما بدانید برای اسم تان رنگ مخصوصی وجود دارد و می توانید راز شخصیتی خود را از لا به لای آن دریابید مطلب جدیدی در روانشناسی رنگ هاست. رابطه بین حروف و رنگ ها یه صورت زیر بیان شده است:


۱- قرمز: ش ج س الف
۲- نارنجی: ت ث ک ب
۳- زرد: ی ل ص ض
۴- سبز: و م د ژ
۵- آبی: چ ن ط ظ
۶- نیلی: ح خ ف
۷- بنفش: ع پ غ
۸- صورتی: ز ق ه
۹- طلایی: ر ذ گ




برای این که با چگونگی موضوع آشنا شوید یک مثال می آورم: Question


مثال : لیلا جلالی
ل۳ ی۳ ل۳ الف۱ ج۱ ل۳ الف۱ ل۳ ی۳
سپس اعداد را با هم جمع می کنیم:
۲۱=۳+۳+۱+۳+۱+۱+۳+۳+۳
باز هم دو عدد را با هم جمع می کنیم:
۳=۱+۲ عدد ۳ مربوط به رنگ زرد است.


حالا اسم شما چه رنگی است؟ Arrow Exclamation

برگزفته از http://shukhi.com/ftopict-96.html

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 1 آبان 1390 ساعت: 19:11

سلام مامانی ziba

الان یه چند روزیه که هوای اینجا سرد شده دیشب که می خواستیم بریم خونه مامان بزرگم لباس آستین بلند تنت کردم

تا به حال ازاین رنگ برات لباسی نخریده بودم خیلی بهت می اومد نظر شما چیه؟

مامان پارسا که توی پست ریحانه و اینروزاش عکس لباسی که واسه ریحانه خریده بودم میگفتی پس کو اینم عکسش

ziba

اینجا رفته بودی توی فکر هزچی صدات میکردم که ار این حالت در بیای نشد منم ازت یه عکس از این حالتت گرفتم

ریحان عسلی

اینجا هم داری با کیف ستایش بازی میکنی

ریحان عسلی

اینجا هم همه خوابیدن اما شما تازه اول بازیگوشیته

قبل از اینکه مامانینا بخوان بخوابن ستایش برات آهنگ ناهارو که قبلا شعرشو توی یه پست نوشتم و برات گذاشت و شما هم براشون حرکات موزون انجام میدادی خلاصه اینکه کلی همه رو به خنده در آوردی ای شیطون قوربونت برم من

ریحان عسلی

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 1 آبان 1390 ساعت: 13:13

صفحه بندی